همه در انتظار طلوع دوباره ی خورشیدند و من دلم برای مهتاب می سوزد...!
کاش همه می دانستند خورشید خود ، آن سوی زمین ، به تماشای ماه نشسته است...
واله و دلداده...
در اندیشه ی کسوف است تا همه ی اهل زمین ببینند ماه و خورشید ،
چه بی قرارند در آن قرار عاشقانه...
سپیده که سر بزند باز روز از نوست و روزی از نو...
داستانشان چقدر شبیه ماست... که سالهاست در دورانی باطل از پی همیم و چشم انتظار
بوسیدن روی ماه ، در کسوفی خیال انگیز ، که هرگز ، میسر نشد...!
باور کن که هیچ سپیده ای طوسی تر از چشم های تو نیست ؛ و هیچ شب بویی راز
عبور تو از کوچه های شب را نگه نمی دارد...
پس چرا به جای معبد روشن نگاهت ، مرا میهمان سوت وکورهای بی ترانه میکنی ، تا
مات رو به پنجره بنشینم ، قصه ی ماه و خورشید را دوره کنم ، و هر شبم را بی
سرانجام تر از دیشب بدوزم به صبح؟
اصلا این ها که شب نیستند ؛ فقط تاریکند همین...!
و دوباره و دوباره... انگار چرخ روزگار افتاده به دور هرز که می چرخد ولی پیش
نمی رود!
وگرنه چرا من نمیرسم به تو ای آینه ی چشم هایت ، حوضچه ی سیماب...؟
برگرد...
شاید این بار خدا ، قصه ی تازه ای برایمان نوشته باشد...
ارادتمند همگی: شهسا...
[سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ | 20:52 | نویسنده: شهسا]
ما را در سایت اینجا همه عاشقن... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 13